خرید بک لینک
مامان این روزها خیلی گریه می کند. خیلی بیقرار بابابزرگ است. با تلنگر کوچکی می شکند. امشب یکهو وسط بحث های شوخیانه، زد زیر گریه که: «بابابزرگ همیشه می گفت دل یتیمو نشکنین. شما یادتون رفته من یتیمم که دلمو می شکنین؟» وا رفتم. داغ شدم، یخ کردم، سوختم، لال شدم، شکستم و همه ی اینها در ثانیه ای اتفاق افتا

برچسب: نویسنده: مهراد مقدم تاريخ: جمعه 27 اسفند 1395 ساعت: 14:24

کجائی که برام بخوانی: «لیلا در وا کن مویوم»

کجائی که بهم بگوئی: «دختر جو»

کجائی که دستهات را بالا ببری و دعام کنی؟

دلم برای رضایتمندی صدات تنگ شده

مرد مهربون خوش اخلاق زندگیم

برچسب: نویسنده: مهراد مقدم تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 8:22

حالا که سرنوشت از من آدمی دیگر ساخته باید باشی. حالا که دلم برات تنگ شده و هوس بستنی خوردن با تو را توی خیابان دهم فروردین کرده ام، باید باشی. باید باشی تا مثل گذشته ها بنشینیم پای تلفن بازی و درد دل. سال نود و قلب، حالم را بهم زد و حالا که دارد شرش را کم می کند، حالا که اسفندماه، شبیه باهار های باهم بودنمان است، حتی ماه و سال و فصل و روز و دقیقه حکم به بودنت می دهند. حالا که وقتی توی دانشگاه از دور میبینمت دلم می خواهد بیایم جلو و بغلت کنم باید باشی. باید باشی تا این دل وامانده آرام بگیرد با بودنت. ببین؟ یکسال و اندی در قهر سپری شد. دیگر حالا را باید باشی!

برچسب: نویسنده: مهراد مقدم تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 20:43

خوشحالم که بالاخره توانستم چشمهام را باز کنم و توی آینه قدی دختر با اراده ای را ببینم و حس رهایش ناشی از بخشیدن خودم را و تو را و همه را تجربه کنم. خوشحالم که هیچ جوره خودم را متعلق بهت نمی دانم و تو را سپرده ام به آنهائی که از من برایشان غول ساختی. حالا دیگر می توانم بروم پی کارم و آینده ام را بسازم.

برچسب: نویسنده: مهراد مقدم تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 9:32

صفحه بندی